هر که بى محابا به مردمان آن گويد که نخواهند ، در باره‏اش آن گويند که ندانند . [نهج البلاغه]
کل بازديدها:----5176---
بازديد امروز: ----6-----
بازديد ديروز: ----24-----
زينب کبري س

 

   1   2   3   4   5   >>   >
نويسنده: يه دوست
پنجشنبه 27/4/1387 ساعت 2:48 عصر

القاب حضرت زينب کبري سلام الله عليها


زينب


عالمةٌ غيرَ مُعلمةٍ : داناى نياموخته


فهمةٌ غيرَ مُفهِّمةٍ : فهميده بى آموزگار


کَعبةُ الرَزايا : قبله رنجها.


نائبةُ الزهراء : جانشين حضرت زهرا سلام الله عليها


نائبةُ الحسين : جانشين حضرت حسين عليه السلام


مَليکةُ الدنيا : شهبانوى گيتى .


عَقيلةُ النِساء : خردمند بانوان .


عَديلةُ الخامس مِن اهل الکِساء : همتاى پنجمين نفر از اهل کساء.


شريکة الشهيد : انباز شهيد.


کَفيلة السجاد : سرپرست حضرت سجاد.


ناموسُ رَواقِ العَظمةِ : ناموس حريم عظمت و کبريايى .


سيدة العَقائِل : بانوى بانوان خردمند.


سِرُّ اَبيها : راز پدرش على عليه السلام


سُلالةُ الوِلاية : فشرده و خلاصه و چکيده ولايت .


زينب

وَليدةُ الفَصاحة : زاده شيوا سخنى .


شَقيقةُ الحَسن : دلسوز و غمخوار حضرت حسن عليه السلام.


عَقيلةُ خِدر الرسالة : خردمند پرده نشينان رسالت .


رَضيعة ثَدىِ الولاية : کسى که از پستان ولايت شير خورده .


بليغة : سخنور رسا.


فصيحة : سخنور


صديقة الصغرى : راستگوى کوچک (در مقابل صديقه کبرى سلام الله عليها)


المُوثَّقة : بانوى مورد اطمينان .


عقيلة الطالبين : بانوى خردمند از خاندان حضرت ابوطالب (و در بين طالبيان)


الفاضلة : بانوى با فضيلت .


الکاملة : بانوى تام و کامل .


عابدة آل على : پارساى خاندان على عليهم السلام


عقلية الوحى : بانوى خردمند وحى


شمسةُ قَلادَةِ الجَلالةِ : خورشيد منظومه بزرگوارى و شکوه .


نَجمةُ سَماءِ النَبالَة : ستاره آسمان شرف و کرامت .


زينب

المعصومة الصغرى : پاک و مطهره کوچک .


قرينة النَوائِب : همدم و همراه ناگوارى ها.


محبوبة المصطفى : مورد محبت و محبوب حضرت رسول صلي الله عليه و آله.


قرة عين المرتضى : نور چشم حضرت على عليه السلام.


صابرة محتسبة : پايدارى کننده به حساب خداوند براى خداوند.


عقيلة النبوة : بانوى خردمند پيامبرى .


رَبَةُ خِدرِ القُدس : پرورنده پرده نشينان پاکى و تقديس .


قبلة البَرايا : کعبه آفريده شدگان .


رَضيعَة الوحى : کسى که از پستان وحى شير مکيده است .


بابُ حِطَةِ الخَطايا : دروازه آمرزش گناهان .


حَفَرَةُ علىٍ و فاطمةٍ : مرکز جمع آورى دوستى و محبت على (عليه السلام ) و فاطمه (سلام الله عليها)


رَبيعَةُ الفضل : پيش زاده فضيلت و برترى .


بطلة کربلاء : قهرمان کربلا.


عظيمةٌ بلواها : بانويى که امتحانش بس بزرگ بود.


عقلية القريش : بانوى خردمند از قريش .


زينب

الباکية : بانوى گريان .


سليلة الزهراء : چکيده و خلاصه حضرت زهرا سلام الله عليها.


امنية الله : امانت دار الهى .


آيةٌ مِن آيات الله : نشانى از نشانه هاى خداوند.


مظلومةٌ وحيدة : ستمديده بى کس.


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: يه دوست
پنجشنبه 27/4/1387 ساعت 2:48 عصر

وارث اشک و غم و آه على !


زينب



























































چاک شده سينه گل از غمت   
اى همه شب ناله گل همدمت
سينه به سينه غم تو راز شد   
شاهد شب هاى پر آواز شد
گوهر درياى عفافى شما
در حيايى و عزيز خدا
آن که دلش با تو هم آوا شده   
موج شکن در دل دريا شده
با تو حديث غم ياران شنيد  
نغمه پر درد بهاران شنيد
و ارث اشک و غم و آه على!  
دفتر صبرى و نگاه على

با تو شده کاخ ستم واژگون   

گشته به درياى عدم رهنمون
در حيا را چو تو خود مظهرى
آينه دار ره هر باورى
با تو زمين فخر فروشد به صبر   
دست بشويد ز تمناى ابر

غيرت آن دست بريده تويى    


ناله آن زخم چکيده تويى


گرچه برادر به فراتش رسيد   


آب بديد و لب خود را نديد


تشنه اگر وارد پيکار شد   


سير به دست شه کرار شد


کرب و بلا بود و عطش در خروش   


ناله گل بود و غرورى خموش


طفل عطش سينه خون را مکيد  


کرب و بلا در شطى از خون دميد


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: يه دوست
پنجشنبه 27/4/1387 ساعت 2:47 عصر

قصه زنى که نذر کرده بود


زينب


در دوران اسارت خاندان امام حسين عليه السلام، يک روز زنى طبقى از طعام آورد و نزد حضرت زينب کبري گذارد.


آن حضرت فرمود: اين چه طعامى است؟ مگر نمى دانى که صدقه بر ما حرام است ؟


عرض کرد: اى زن اسير، به خدا قسم صدقه نيست ، بلکه نذرى است که بر من لازم است و براى هر غريب و اسير مى‌برم .


حضرت زينب (س) فرمود: اين عهد و نذر چيست؟


عرض کرد: من در ايام کودکى در مدينه رسول خدا (ص) بودم و در آنجا به مرضى دچار شدم که اطبا از معالجه آن عاجز آمدند. چون پدر و مادرم از دوستان اهل بيت بودند براى استشفا، مرا به خانه‌ي اميرالمؤمنين (ع) بردند و از بتول عذرا، فاطمه زهرا(س) طلب شفا نمودند. در آن حال حضرت حسين (ع) نمودار شد. اميرالمؤ منين (ع) فرمود: اى فرزند، دست بر سر اين دختر بگذار و از خداوند شفاى اين دختر را بخواه ! پس دست بر سر من گذاشت و من در همان حال شفا يافتم و از برکت مولايم حسين (ع) تاکنون مرضى در خود نيافتم . پس از آن ، گردش ليل و نهار مرا به اين ديار افکند و از ملاقات مواليان خود محروم ساخت . لذا بر خود لازم کردم و نذر نمودم که هر گاه اسير و غريبى را ببينم ، چندان که مرا ممکن مى‌شود براى سلامتى آقايم حسين (ع) به آنها احسان کنم ، باشد که يک مرتبه ديگر به زيارت ايشان نايل بشوم و جمال ايشان را زيارت‌کنم .


اميرالمؤ منين (ع) فرمود: اى فرزند، دست بر سر اين دختر بگذار و از خداوند شفاى اين دختر را بخواه ! پس دست بر سر من گذاشت و من در همان حال شفا يافتم و از برکت مولايم حسين (ع) تاکنون مرضى در خود نيافتم

آن زن چون سخن را بدين جا رسانيد، زينب (س) صيحه از دل بر کشيد و فرمود: يا امة الله ، همين قدر بدان که نذرت تمام و کارت به انجام رسيد و از حالت انتظار بيرون آمدى . همانا من زينب دختر اميرالمؤمنينم و اين اسيران ، اهل بيت رسول خداوند مبين هستند و اين هم سر حسين (ع) است که بر در خانه يزيد منصوب است.


آن زن صالحه از شنيدن اين کلام جانسوز، فرياد ناله بر آورد و مدتى از خود بيخود شد. چون به هوش آمد خود را بر روى دست و پاى ايشان انداخت و همى بوسيد و خروشيد و ناله‌ي وا سيداه ، وا اماماه و وا غريباه به گنبد دوار رسانيد و چنان شور و آشوب بر آورد که گفتى واقعه کربلا نمودار شده است . سپس در بقيه عمر خود از ناله و گريه بر حضرت سيدالشهداء (ع) ساکت نشد تا به جوار حق پيوست.


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: يه دوست
پنجشنبه 27/4/1387 ساعت 2:47 عصر

سه بار بگو "يا زينب" و شفا بگير


زينب

     عالم بزرگ و مترجم زبر دست نهج البلاغه، مرحوم فيض الاسلام مى فرمايد:


روزي به درد شکم گرفتار شدم و معالجه اطباء سودى نبخشيد. براى استشفاء به اتفاق خانواده‌ام به کربلاى معلى مشرف شديم . در آن جا هم سخت مبتلا گشتم . روزى دوستى از زائرين در نجف اشرف ، من و گروهى را به منزلش دعوت نموده ، با اينکه رنجور بودم ، رفتم . در بين گفت و گوهاى گوناگون ، يکى از علماء که در آن مجلس حضور داشت ، فرمود: «پدرم مى گفت : هر گاه حاجت و خواسته‌اي دارى ، خداى تعالى را سه بار به نام عُليا حضرت، زينب کبرى (س ) بخوان، بى شک، خداى عز و جل خواسته‌ات را روا مى سازد».


از اين رو من چنين کرده ، شفا و بهبودى بيمارى خود را از خداى تعالى خواستم ، و علاوه بر آن نذر نموده و با پروردگارم عهد و پيمان بستم که اگر از اين بيمارى بهبودى يافت، کتابي در احوال سيده معظمه بنويسم تا همگان از آن بهره‌مند گردند.


پس از زمان کوتاهى شفا يافتم . اما از بسيارى کارها و نوشتن و چاپ و نشر کتاب و ترجمه و خلاصه تفسير قرآن عظيم به نذر خويش وفا ننمودم ، تا اينکه روزي يکى از دخترانم مرا آگاه ساخت که به نذرم وفا ننموده ، من هم از خداى عز اسمه توفيق و کمک خواسته ، به نوشتن آن شروع نمودم و آن را کتاب "ترجمه خاتون دو سرا" سيدتنا المعصومة ، زينب الکبرى - ارواحنا لتراب اقدامهاالفداه – ناميدم.


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: يه دوست
پنجشنبه 27/4/1387 ساعت 2:47 عصر

شفاى درد چشم


زينب کبري

علامه حاج ميرزا حسين نورى ، صاحب کتاب مستدرک، از سيد محمد باقر سلطان آبادى ، که از بزرگان و شخصيتهاى با کمال بود، نقل مى کند که گفت :


من در بروجرد به بيمارى شديد درد چشم مبتلا شدم ، چشم راستم ورم کرد و به طورى ورم بزرگ شد که سياهى چشمم پيدا نبود، و از شدت درد، خواب و آرامش نداشتم ، نزد همه پزشکان رفتم ، و مداواى آنها بى نتيجه ماند، و آنها از درمان آن ، اظهار ناتوانى کردند.


بعضى مى‌گفتند تا شش ماه بايد تحت درمان باشى ، و بعضى مى‌گفتند تا چهل روز نياز به درمان است .


بسيار محزون و غمگين بودم ، تا اينکه يکى از دوستان به من گفت: بهتر است که به زيارت قبر منور ابا عبدالله الحسين (ع) بروى، و از آن حضرت شفا بگيرى ، من عازم هستم ، بيا با من با هم به کربلا برويم .


گفتم با اين حال چگونه سفر کنم ، مگر طبيب اجازه بدهد. به طبيب مراجعه کردم ، گفت: براى تو سفر روا نيست ، اگر مسافرت کنى ، به منزل دوم نمى رسى ، مگر اينکه به طور کلى نابينا مى شوى .


به خانه بازگشتم ، يکى از دوستانم به عيادت آمده ، و گفت : بيمارى چشم تو را جز خاک کربلا و تربت شهدا شفا نبخشد، در ضمن شرح حالش را گفت که نه سال قبل مبتلا به تپش قلب بود، و از درمان همه پزشکان ماءيوس شد، و تنها از تربت امام حسين (ع ) شفا يافت .


من با توکل به خدا با کاروان کربلا به سوى کربلا حرکت کردم ، در منزلگاه دوم درد چشمم شدت يافت ، بر اثر فشار درد، چشم چپم نيز درد گرفت ، همسفران مرا سرزنش کردند که سفر براى تو خوب نيست ، بهتر است مراجعت کنى . همچنان در ناراحتى و حيرت به سر مى بردم هنگام سحر درد چشمم آرام گرفت و اندکى خوابيدم . در عالم خواب حضرت زينب (س) را ديدم به محضرش رفتم و گوشه مقنعه او را گرفتم و بر چشمم ماليدم ، سپس از خواب بيدار شدم ، از آن پس هيچ گونه درد و رنجى در چشمم احساس نکردم ، و چشم راستم همچون چشم چپم خوب شد. ماجرا را به همراهان و دوستان گفتم ، آنها چشمان مرا نگاه کردند، ديدند هيچ فرقى بين دو چشم من نيست ، و هيچ اثرى از ورم و زخم ديده نمى شود. اين کرامت حضرت زينب (س ) را براى همه نقل نمودم .


    نظرات ديگران ( )
   1   2   3   4   5   >>   >

  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
  • [19/5/1387- 11:47 ص] طناب نجات
    [19/5/1387- 11:46 ص] راهکارهاي معرفت
    [19/5/1387- 11:45 ص] نغمههايي در عمق وجود
    [19/5/1387- 11:43 ص] لذت ...
    [19/5/1387- 11:42 ص] در قلب مردم ...
    [آرشيو شده ها]

  •  RSS 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسي بلاگ
  • درباره من

  • فهرست موضوعي يادداشت ها

  • مطالب بايگاني شده

  • لينک دوستان من

  • لوگوي دوستان من

  • اشتراک در وبلاگ

  • وضعيت من در ياهو

  • آواي آشنا

  •